X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 24 دی‌ماه سال 1386 ساعت 10:00 ب.ظ

دو یا سه سال پیش که رفته بودم از کتابفروشی کتاب بخرم...فروشندهه که میدونس بنده دلم فقط دنبال کتابای کمدی رمانتیکایی که تهشون بخوبی و خوشی ختم میشه هستش...تا دید دارم از در میام تو سری تکون داد و دس گذاش رو شونم و منو کشون کشون برد به انباری...بخودم گفتم حالاس که  یه کتاب فلسفی یا سیاسی بهم بندازه و اینقد راجع بهش حرف بزنه که خر بشم و کتاب رو بخرم... خلاصه حسابی تو فکر بودم...اونم که تر و فرز دستمو خونده بود کتابو  نشونم داد و چپوندش تو دستام... بخودم گفتم ای ددم وای... دیگه چه بخوام چه نخوام باید پی هیفده دلار ناقابلو به تنم بمالم...بعدم شروع کردم به یکی بدو کردن و بهانه تراشیدن...یارو م اولش غر زد که برام متاسفه که با داشتن مدرک زبان فارسی ( که هیچ خری مث من تو امریکا نمیره دنبالش) اینقد کوته فکرم و همش دنبال واهیات میگردم...بعدشم خودشو لوس کرد و گفت که شاید لیاقت خوندن کتاب خوبو ندارم...

خلاصه بزور زوری و با این تصمیم که دیگه پامو تو مغازه مرتیکه چلنبر نمیزارم خریدمش... و به محض اینکه اوردمش خونه پرتش کردم گوشه کمد پهلوی کتابای دیگه...

ولی الان همونطور که اقای فلانی چند سال گذشته پیش بینی میکرد نه تنها کتاب به عنوان کتاب سال انتخاب شد بلکه برخلاف انتظارم فیلمی که از روی کتاب ساخته بودن یکی از بهترین و غمناکنرین فیلمایی بود که تا به دیده بودم...

 

  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo