X
تبلیغات
نماشا
رایتل
جمعه 21 آذر‌ماه سال 1382 ساعت 11:56 ب.ظ




از بین کاغذ های ولو شده رو زمین پیداش کردم. کهنه شده بود. یکسال و نیمی از عمرش می گذشت. لکه های قهوه ای عطر  و اشکهای خشک شده بعضی از کلمه ها رو نا خوانا کرده بود. 
هر جا که به  فکر  می رسید رفته بود. به همه کلاسا سر زده بود. نوشته هاش همه پخش شده بودن.چه احساساتی که برای نوشتن تک تک کلمات به کار برده نشده بود و چه خاطراتی که زنده نمی شدن. طبق معمول اینجوری شروع می شد:
سلام خواهر عزیز تر از جانم
حالت چطوره عزیزم؟  ما ما ن و با با خوبن؟ شبنم و شادی چطورن؟ شوهرت خوبه؟ 
و باز هم مثل همیشه:
من یک دنیا شرمنده هستم که دیر جوابتو دادم و ....
در اخر هم همون حرفای همیشگی. دادن تلفون و ایمیل برای بار هزارم و در خواست عکس و...
در اخر به امید دیدار. دیداری که ممکنه هیچوقت وجود نداشته باشه...
زمستون بود که  اولین بار دیدمش.  تازه اومده بود مدرسمون. غریب بود. کسی تحویلش نمی گرفت. دلم براش سوخت. رفتم پیشش. خیلی حرف زدیم. راجع به همه چیز. بعدها فهمیدیم که چقدر به هم شبیه هستیم.  خیلی ماه بود. مهربون و با معرفت. دلش دریا بود. پا ک پا ک. شد خواهرم . خواهری که هیچوقت نداشتم. مث یه کوه پشت من وایساد. مث مادر ازم مراقبت کرد. تو مشکلات و دردسرا. تو شادی و خوشحالی.
۴ روز بعد یکی در زد. یکی از این پسرای کوچولوی مکزیکی بود. بسته ای رو گذاشت تو دستم. تا اومدم حرفی بزنم سوار ماشین شد و گاز داد و رفت...
بسته از همین دوست عزیزم بود. بازش کردم. چشمام چیزی رو که میدیدن باور نمی کردن. یکی از نقاشیهای مینیاتوری بود که ۵ سال پیش کشیده بودم و خیلی هم دوستش داشتم. اما حال قاب شده بود. از اون قابایی که من عاشقشون بودم و کار دست ایران بود. (متاسفانه اسمش یادم نیست)
و من ... این فرشته رو از یاد برده بودم. یه لحظه از خودم بدم اومد! منیکه این همه شعار معرفت سر میدادم بی ارزش شدم. فهمیدم منم بی وفا هستم. این قدر تو مشکلات خودم حل شده بودم که عزیزترین دوستم رو از یاد برده بودم...
نامه ای رو که نوشته بودم بوییدم
هنوز بوی عطر می داد...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo