X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 14 مهر‌ماه سال 1386 ساعت 09:51 ب.ظ

دیشب که دسترسی به اینترنت داشتم مث قحطی زده ها خودمو تو سایتای مختلف موزیک خفه کردم..تا ساعت ۴ صبح نزدیک ۳۰۰ تا اهنگ ترکی دنلود کردم...بعدم که اومدم برم بخوابم دیگه خوابم نمیبرد برا همین اهنگارو توی سی دی ضبط کردم و اینقد گوش دادم تا خوابم برد...

 

صبحم برا اولین بار بعد از مدتها ساعت ۱۰ صبح از خواب ناز بلند شدم و یه زنگ زدم به تربچه نقلی یکم حال و احوال کردیمو گفتش که یه پروژه داره که باید امروز تمومش کنه...بعد رفتم سراغ یخچال جای شما خالی صبونه چیپس و ماست صرف کردم...بعد از لمبوندن زنگ زدم به  دندون ( از اونجا که این خانوم سفیدی و صاف و صوف  بودن دندون براشون خیلی اهمیت داره حال میکنم دندون صداشون کنم)...حاضر و اماده شدن این خانوم هم ماجرایی داره...هر بار بخواییم بریم گردش بنده باید از ۳ ساعت پیشش از ایشون وقت بگیرم...که همینم شد... ۱۰:۳۰ که بهش زنگ زدم ساعت ۳ عصر اومد دم خونمون... من بودم و خودشو نیک کوچولو برادرش..

من عاشق بچه ها هستم ... این اقا نیک شیطون بلا هم مدتهاس با شیرین زبونیاش دل منو برده...دیگه هر بار میریم بیرون میخواد باهامون بیاد... منم که از خدا خواسته...

خلاصه سه تفنگدار اماده شدیم که بریم کنار دریا... چون این هفته سه روز تعطیلیه و همه از خونه زده بودن بیرون خیلی سخت جا پارک پیدا کردیم...بعدم قبل از اینکه روده بزرگه روده کوچیکه رو بخوره یه راس رفتیم سراغ غذا...بعد غذا هم طبق معمول دل درد گرفتیم... نیک که قبل از غذا خوردن دل درد داشت و هی نق میزد... خواستیم ببریمش خونه به هوای اینکه بره دم دریا بازی کنه دلش نمیخواس بره خونه... خلاصه لنگون لنگون رفتیم دم دریا...

 

 

دم دریا یه قسمتی هستش که بازیهای کامپیوتری داره و پاتوق اقا نیکه...

 

 

قبل رفتن دندون بمن گف طناز میری تو به این نیک پول ندی ها... این شیطون بلا هفته پیش با مادر خانومش اومد اینجا و ایشونو ۵۰ دلار پیاده کرد...

گفتم باشه اما قافل از اینکه خصوصیت اذری بنده به خصوصیت دی ایم چربید و...

چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است...

 

 

بالای  تابلو نوشته بود (لطفا بچه های زیر ۷۰ پاوند سوار این اسباب بازی شن)...

 

 

اینم جایزه های نیکن...

 

 

بعد دو ساعت چون دندون جایی باید میرف رفتیم خونه... تو راه اقا نیک حوصله اش سر رفته بود... برا همین کیف پول ابجی خانومو  رو زیر و رو کردن...

 

 

سر هر چراغ قرمزم هی میگف وایسید عکس بگیریم...

 

 

 ببعی رفته سکرمنتو...فردا میادش...جاش خیلی تو خونه خالیه...وقتی بود اینقد شیطونی میکرد و سر بسر همه بخصوص من میذاش که از دسش کلافه میشدیم...اما حال که نیس دلم براش یذره شده...البته فردا باز میاد و همه چی دوباره شروع میشه...

داداش کوچیکه هم که پی علافی خودشه...ساعت ۹ شب با رفیقاش رفت دیسکو تا ۳ یا ۴ صب مست و خمار برگرده...

 

منم نشستم با مادرم فیلم دیدم...فیلم خاطرات روزانه یه زن سیاه عصبانی... اگه گیرتون اومد حتما حتما ببینیدش... خیلی فیلم جالب و تاثیر گذاریه...

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo