X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1386 ساعت 08:11 ب.ظ

خوب برو بچه های خوشگل یه تبریک کت و کلفت به بنده بدهکار هستید...

سرانجام طناز خانوم گل گلاب شاخ شمشاد امروز بعد از ۲ ماه الافی تشریفشونو بردن سر کار....اونم با چه کبکبه و دبدبه ای...

با وجودیکه امروز باید صب زود بیدار میشدم تا ساعت ۱۱ شب از چت کردن و حرف زدن دل نکندم...چت که تموم شد  ساعت و روی  ۶  صب کوک کردم... (طناز خانوم و سحرخیزی خیلی بهم نمیخونن نه؟)...خوب وایس تا باقیشو بهت بگم بعدن نیشتو با کن... خلاصه ساعتو گذاشتم راس ساعت ۶ و خوابیدم...دم دمای صب فک کنم ساعت ۵ بود که داداش کوچیکه داش میرف سر کار و حسابی ترق توروق راه انداخته بود...نیمچه بیدارم کرد...یه نگا کردم به ساعت دیدم اووووووووووه کو تا شیش صب... بازم گرفتم خوابیدم...  ۶ که شد ساعت زنگ زد... گفتم حال که زوده بگیرم یکم دیگه بخوابم یه رب دیگه پامیشم...۶ و رب شد...دیدم حیف رختخوابس که ولش کنم بازم خوابیدم...۶ و نیم شد ببعی هم پاشد بره دبلیوسی... گفتم تا این اقا بخاد از دبلیوسی بیاد بیرون یه چرت دیگه میزنم که از قرار معلوم ایشون کار کوچیک داشتن که زود اومدن بیرون...یه ان چشامو باز کردم دیدم ددم وایییییی ساعت شده یرب به هفت و من هنوز تو تختم...

ضربتی پریدم تو دسشویی و کار و انجام دادم و لباس پوشیدم و چون خیلی دیر بود عطای ارایشو به لقایش بخشیدم و زدم بیرون...

و اما از کلاس (کلاسی که قبل از رفتن بسر کار میذارن و اونجا کارو یاد میگیری) بگم که اینقد این  لامصب خسته کننده بود که تمام مدتی که نشسته بودم و مثلا گوش میدادم با چشم باز چرت میزدم...(خوب شد ارایش نکرده بودم چون صد بار چشمامو مالیدم و خمیازه کشیدم...اگه سیاهی

 خط چشام میومد پایین  ابروزیزی میشد)... حدود ۶ بار فقط خودمونو معرفی کردیم دلیلشم این بود که  کلی ادم میومد تو کلاس و میرفت...

دیگه وسطای کلاس معلمه دید همه خمارن گف بچه ها بیایید بازی...  بازیشم به اینصورت بودش که تو باید از توی جعبه که چن تا ادامس با رنگای مختلف داش یه ادامس برمیداشتی بعد اقا معلم از روی رنگ ادامسا میگف که هرکسی چه جور شخصیتی داره...

من رنگ قرمز و انتخاب کردم و کلی هم با این انتخابم عشق و حال کردم...

چوم معلم گفت اونایی که رنگ قرمز و انتخاب کردن ادمای خوشقلب و مهربونی هستن...(ای جان) به تلفون علاقه زیادی دارن...ـ()اینقد که برای بقیه اهمیت قایلن برا خودشون تره هم خورد نمیکنن...(البته اسم  تره نیاورد  خودم گذاشتم روش) و شنونده های خیلی خوبی هم هستن...(قربون خودم برم ایشالله)

وقتی هم که گفت پاشید برید اولین نفر کیف بدس اماده بودم که جیم شم... به بچه ها که نشسته بودن گفتم الاغا واسه چی نشستید...مگه کارو زندگی ندارید شماها پاشید بریم...

الانم نشستم کتابامو گذاشتم جلوم منتظرم یه دستی از غیب برسه این تمرینای منو حل کنه برام...چیکار کنم میگن سن که میره بالا کشش ادم  کم میشه...

 

دیروز حموم دسشویی رو کردم مث دسته گل... امروز اومدن کثافتش کردن...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo