X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1382 ساعت 02:08 ب.ظ
 

همیشه فکر میکردم روز ولنتاین باید استثنایی باشه.
روزی که یه ادم عاشق و مهربون و رومانتیک باید بیاد سراغت و با گلای رز و بوسه هاش به دنیای دیگه ببرتت و ...
برا همین با بی میلی حاضر شدم برم سر کار.
تو راه هم هر پسر و دختری رو که میدیدم مشغول خنده و ماچ و بو سه هستن رو صد تا فحش و لعنت می کردم :))
وقتی رسیدم سر کار و فهمیدم که باید طبقه سوم قسمت وسایل خونه باشم حالم بهتر شد چون میدونستم روزای تعطیل معمولا کسی غیر از یه مشت پیر زنای ایرانی و خارجی که معمولا اون موقع یادشون میاد جنساشونو پس بیارن نمی اد.
یه نفس راحتم کشیدم و شرو کردم به کار.
همین جوری هم که پیش بینی کرده بودم هم شد. تا دلتو ن بخواد پیرزن ایرانی و خارجی دیدم.
زمان هم مثل برق گذشت و
۱۱ شب شد و وقت رفتن.
یه لحظه فکر کردم ولنتاین بدون دیت هم همچین بد نبود. کلی با همکارم به خانوم ایرانیا که زبانشون هم چندان خوب نبود خندیدیم. دو سه تایی دوست تازه پیدا کردم.
بعد هم طبق معمول هر سال یه دسته گل از رزای قرمز برای مادر عزیزم گرفتم.
مامان هم مث هر سال یه بغض کوچولو کرد و با لبخند گفت
وظیفه تو نیست که برا من گل بخری وظیفه پدرته که همیشه کوتاهی می کنه!!!
با بام هم خندید بوسم کرد و جای مادر تشکر کرد.
فهمیدم ولنتاین حتما برا فرد خاصی نباید باشه.
چه بهتر که برا پدر و مادرمون باشه. ادمایی که ارزششون از هزار شاخه گل هم بیشتره.
هیچ کس به اندازه مادر  و پدر عزیز و ارزشمند نیست
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo